محمد بن حسين البيهقي
988
تاريخ بيهقى ( فارسي )
كند و اميدها دهد و فردا او را بدرگاه آرد با خويشتن تا ما را ببيند و شغل كدخدايى فرزند به دو مفوّض كنيم و با خلعت بازگردد . گفتم چنين كنم . نزديك وزير رفتم و مواضعه وى را دادم و پيغام گزاردم ، سخت شاد شد و گفت : رنج ديدى كه امروز در شغل من سعى كردى . گفتم : بندهام ، كاشكى كارى به من راست شودى 1 . و آغاز كردم كه بروم . گفت : بنشين ، اين حديث معمّا فراموش كردى . گفتم : نكردم فراموش ، و خواستم كه فردا پيش گرفته آيد ، كه خداوند را ملال گرفته باشد . گفت : ترا چيزى بياموزم : نگر تا كار امروز به فردا نيفگنى 2 كه هر روزى كه مىآيد كار خويش مىآرد 3 ، و گفتهاند كه « نه فردا شايد مرد فردا كار . 4 » گفتم ديدار 5 و مجلس خداوند همه فائده است . قلم برداشت و با ما معمّايى نهاد غريب ، و كتابى از رحل 6 برگرفت و آن را بر پشت آن نبشت و نسختى بخطّ خود به من داد . و به تركى غلامى را سخنى گفت ، كيسهيى سيم و زر و جامه آورد و پيش من نهاد . زمين بوسه دادم و گفتم : خداوند بنده را ازين عفو كند . گفت كه من دبيرى كردهام ، محال 7 است دبيران را رايگان شغل فرمودن . گفتم : فرمان خداوند راست . و بازگشتم ، و سيم و جامه بهكس من دادند پنج هزار درم و پنج پاره 8 جامه بود . و ديگر روز خواجه مسعود را با خويشتن آورد ، برنايى مهترزاده و بخرد و نيكوروى و زيبا ، امّا روزگار ناديده و گرم و سرد ناچشيده ، كه برنايان را ناچاره 9 گوشمال زمانه و حوادث ببايد . حكايت جعفر بن يحيى بن خالد برمكى در اخبار خلفا چنان خواندهام كه جعفر بن يحيى بن خالد برمكى يگانهء روزگار بود به همه آداب سياست 10 و فضل و ادب و خرد و خويشتندارى و كفايت تا بدان جايگاه كه ويرا در روزگار وزارت پدرش الوزير الثّانى 11 گفتندى و شغل بيشتر وى راندى 12 . يك روز بمجلس مظالم 13 نشسته بود و قصّهها 14 مىخواند و جواب مىنبشت كه رسم چنين بود ، قريب هزار قصّه بود كه همه توقيع كرد كه در فلان كار چنين و چنين بايد كرد و در فلان چنين و آخرين قصّه طومارى 15 بود افزون از صد خطّ مقرمط 16 ، و خادمى خاص آمده بود تا يله كند 17 تا بيش كار نكند ، جعفر بر پشت آن قصّه نبشت :